|
ز نبودنت روزهای زیادی گذشته.
از تنهایی من هم روزهای زیادی میگذرد.
زمانی مهربانی چشمهای تو تمام دنیای من بود
زمانی در زندگی تاریک من تو تنها روشنایی بودی
زمانی گرمی آغوشت تنها پناهگاه امن زندگیم بود و شانه هایت محکمترین تکیه گاه.
دستهایت به تن سردم گرما میداد
تمام خنده های من برای تو چشمان شوخ تو بود. تمام شادی من برای شادی با تو بودن بود
غایب از چشمان من
زندگی من از همان روزی که دیگر چشمهای تو را ندیدم تمام شد
از همان روزهایی که آغوشت برای دیگری امن شد
از همان روزهایی که اشک رقیب جای اشک مرا روی شانه هایت گرفت
از همان روزهایی که دستهایت دستهای دیگری را فشرد
من مردم
من از همان لحظه که تو چشمانم نگاه کردی و از رفتن با دیگری گفتی نابود شدم
این قرار من و دلم نبود
قرار نبود روزی نباشی
من نیاموخته بودم بی تو زندگی کنم
من نیاموخته بودم به چشم دیگری چشم بدوزم در آغوش دیگری فرو بروم بر شانه های دیگری اشک بریزم دستهای دیگری دستهای مرا بفشارد
من مثل یک نوزاد به مادر به تو محتاج بودم
تو را در کجا جستجو کنم؟ کجا گم کرده ام تو را و روزهای خوب با تو بودن را
آخر تو تمام دنیا و زندگی من بودی
آخر دنیای به این بزرگی برای من در آغوش تو خلاصه میشد
نمیدونستم دنیا از آغوش تو بزرگتر است نمیدونستم دستهای دیگری هم میتواند در دستهای مهربون تو جای دستهای مرا بگیرد
نمیدونستم قلب تو برای دیگران هم جا دارد
آخه قلب من فقط جای تو بود جز تو برای کس دیگه ای جا نداشت
من مدتهاست مرده ام
مرگ من با رفتن تو رسید
نگاه به دم و بازدم من نکن از سر اجبار است نه اختیار وگرنه نفس را بدون تو میخواهم چه کنم
هوایی که با هوای تو نباشد میخواهم برای چه
نگاه نکن به دستهایی که دستهای مرا میگیرد
به چشمهایی که به چشم دیگری دوخته میشود
از سر عادت است . عادت روزهای با تو بودنم
باور نکن اگر دیدی بر شانه های دیگری اشک میریزم. این اشکها برای نبودن توست که بر شانه دیگری ریخته میشود
باور نکن اگر صدای قهقهه مرا شنیدی این خنده ها از شادی یاد آوری روزهای با تو بودنم است
اما باور کن که جای تو را هیج کس در قلبم نگرفت
باور کن هنوز هم دلم به گمان برگشتن توست
باور کن هنوز هم دستهایم در انتظار دستهای توست
باور کن
از همان روزهایی که تو رفتی من هم مرده ام
مرگ من مصادف شد با اولین روز بزرگ شدنم آخر تو یادگار کودکیهای من بودی و هستی.
قشنگ ترین روزهای زندگیم روزهای کودکیم است که همه با تو به سر شد
این جسد متحرک تنها چیزی است که از روزهای با تو بودن و کودکی برایم به یادگار مانده برای همین برایم عزیز است وگرنه از حمل مکرر جنازه ام خسته ام
اگر یادگار روزهای خوش زندگیم نبود تا به حال نابودش کرده بودم.
از همه اینها گذشته عشق بزرگ روزهای کودکی من هنوز هم که هنوز دوستت دارم و تا زمانی که این جنازه را میکشم به همراه خودم دوستت خواهم داشت
این جنازه به طتابی به نازکی یک تار مو چنگ انداخته است |