تبليغاتX
عاشقانه ها

بي تو من تنهاي تنها مي شم رهسپار كوي غم ها مي شوم

مي نشينم گوشه اي غمگين و سرد با خيانت غرق رويا ميشوم

آه! سيرم بي تو از اين زندگي خسته از امروز و فردا مي شوم

تا كه مي بينم تو را بي اختيار غرق درياي تمنا مي شوم

با نگاه ساده ات اي نازنين پاي تا سر غرق رويا مي شوم

از شرار آن نگاه آتشين باز گرم سوختن ها مي شوم

بي تو معناي ندارد زندگي با تو اي عشق معنا مي شوم

اي شراب شعر و شور هر غزل با تو مثل گل شكوفا مي شوم

صادفانه مي گويم اي عزيز بي تو من تنهاي تنها مي شوم

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 22:7 |
 

برو سفر به سلامت برو گل سپيد دم از تو هميشهگفتم از تو به خودم رسيدم برو سفر سلامت گل من ...... شبهاي من  هر چه آرزو خوبه مال تو  هر چه كه خاطره داري مال من  اون روزهاي عاشقونه مال تو  اين شب هاي بي قراري مال من   

خواسته هاي عشق

براي عشق تمنا كن  ولي خارمشو براي عشق قبول كن ولي غرور تواز دست مده  براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو  براي عشق مثل شمع بسوز  ولي مگذار پروانه ببيندت   براي عشق پيمان ببند  ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده  ولي جون كسي رو نگير   براي عشق وصال كن  ولي فرار نكن  براي عشق زندگي كن  ولي عاشقانه زندگي كن  براي عشق بمير  ولي كسي رو نكش  براي عشق خودت باش ولي خوب باش فقط................. باش 

 

جاده هاي تنهاي را بي رنگ ميبينم  در كوچه هاي كدكي  قدم زنان سايه هاي ناب را صيد ميكنم  ولي شعاع خورشيد آنها رو پاك مي كند  اما من به اميد نور فردا قلبم روشن است  چون فردا با طلوع اولين نور خورشيد سايه ها پرنگ پرنگتر مي شود     

+ نوشته شده توسط پارسا در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 22:27 |

 

خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم
به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم
بعد به خودمون می گیم:
وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده
بعد کم کم به هم دلبسته می شیم
دیگه تنهایی ممکن نیست
این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم
وای چقدر خوشبختم
نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره
کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه
ما هم کلی پز می دیم
آخ که چقدر احساس غرور می کنیم
دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم
بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم
برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم
اوضاع بر وفق مراد
نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم
من عوض می شم
تو عوض می شی
خواسته هامون تغییر می کنه
دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم
اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم
بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم
یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی کشه
وای چقدر دلتنگی درد داره
دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم
فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه
واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم
بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم
اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :
نگران نباش همه چیز درست می شه
بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:
بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای
تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم
مهم نیست چقدر خاطره داشتیم
مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم
مهم نیست واسه هم نفس بودیم
دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست
آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه
تو باید بسوزی و بسازی
چون خودت خواستی
چون جرمت عاشقی و صادقی
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم می شی
سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی
همه می گن ول کن بابا
اون نبود خوب یکی دیگه
اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست
اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم
بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم
اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم
سرد سرد می شیم
انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما به قول پناهی:
همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه
دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی
بی تاب می شی، کم می یاری
موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه
اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری
هر روز می شماری 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود
بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ
همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن
از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه
ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه
اما اینار با زره و شمشیر
مبادا که توی این جنگ زخمی بشی ، می خوای هر جور باشه برنده باشی
آخه یکی نیست بگه بچه جون مگه می خوای بری بجنگی و آدم بکشی
اما طفلکی تقصیری نداره، هر کاری می کنه که دیگه اینار زخمش نزنن
اما مگه ممکنه...
می یای زرنگ بازی دربیاری و برنده باشی اما نمی شه
اون یکی هم مثل تو شاید یه تجربه تلخ داشته
اونم انگار که اومده بجنگه و برنده بشه
حالا می مونی بین والا بلا
بعد برای اینکه از راه دیگه ای بری مثل موش می شی
می ری سراغ یه راه میون بر
میخوای از پشت حمله کنی
مهربون می شی
دائم بهش زنگ می زنی، براش هدیه می خری
الکی بهش حرفای عاشقانه می زنی
می دونی چرا اینکار رو می کنی؟
برای اینکه بهت وابسته بشه و تو دخلش رو بیاری، آره این بهترین راه ممکنه
بعد یهو چشمات رو باز می کنی
خوب نگاه می کنی و مات و مبهوت می مونی
تو خودت افتادی توی راهی که به خودت زخم زدی
اون ولت می کنه و می ره
تو می مونی و یه دنیا وابستگی و غصه
بعد دنیا پر می شه از آدمهای زخم خورده ای که هراسون دنبال کسی می گردن که بهشون زخم بزنن
دیگه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کنیم
یا شایدم دیگه صداقت رو باور نداریم
یا خودمون رو توی این آشفته بازار گم می کنیم
دنیا دنیای بدی شده
یا نه ما آدمهای بدی شدیم
نامهربونیامون واسه چی
چرا هیچکسی با خودش و دنیای خودش رو راست نیست
بیا یه کاری واسه همدیگه بکنیم
بیا یه کاری واسه خودمون بکنیم
آره این یکی بهتره
هر کسی یه فکری به حال خودش کنه
تا دنیامون بهتره بشه
خوش رنگ تره و زنده تر بشه
بعد یه روزی ببینیم که هیچ کس با کسی جنگ نداره
دیگه کسی به خاطر کسی غصه نداره
یعنی می شه

+ نوشته شده توسط پارسا در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 22:16 |

می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.

 

صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی ودستهایت سرد

 

می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .

 

تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.

 

و گرفتارت خواهد ساخت روزی

 

محبت ساختگی ات،عشق دروغینت،چشمان پر فریبت،حرفهای پوچت، همان سند جعلی

 

گمان مکن.

 

پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت

 

و التماست میکنم که برگردی ! که چشمانم را سایبان شوی

 

نه....!

 

 نه این ، ممکن نیست !

 

شکستنی نیست وقارم همانند قلبم

 

پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !

 

نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو

 

نمی گویم درمانم در دستان توست

 

نمیگویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد

 

نمیگویم که قلبم به تو محتاج است

 

نه

 

هرگز

 

 نمیگویم که بی تو زندگی  سراب است

 

که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد.

 

نه محبت پول خردی است در دستان تو

 

و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.

 

می خواهی بروی...

 

این راه ، این هم تو

 

 ...

 

تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.

 

اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه

 

بسترت بالشی خاردار خواهد بود

 

,و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچ گاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد

 

می خواهی بروی

 

نه حرف بزن ، نه چیزی بگو

 

دیگر حتی نگاه هم نکن !

 

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

 

دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی

 

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.

 

می خواهی بروی

 

بی بهانه برو

 

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.

 

صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی

 

می روی اگر

 

 

بگ ذار بیگانه بماند صدایت هم 

+ نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:50 |

 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید كه عاقل گشته ام

گوییا "او" مرده در من كانچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟

لیك در آیینه می بینم كه وای

سایه ایی هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می كوبم ولی بر گور خویش

وه كه با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

 

ره نمی جویم به سوی شهرروز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

 

می روم...اما نمی پرسم ز خویش

رو كجا؟...منزل كجا؟...مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

كاین دل دیوانه را معبود كیست

 

"او" چو در من مرد،ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آری...این منم...اما چه سود

"او" كه در من بود،دیگر نیست،نیست

می خروشم زیر لب دیوانه

کیست؟کیست  او که در من بود آخر

از فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:47 |

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری                    

 

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی            

 

هرگز نگو ‏دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی                           

 

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد                                 

 

هرگز به چشمانی نگاه نکن ‏وقتی قصد دروغ گفتن داری                       

 

 هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه                     

 

به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت ‏به دیگری فکر میکنی                      

 

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری                               

 

کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست ‏نده,                     

 

شاید هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست نخواهی                                 نداشت                                                                    

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 20:58 |

ز نبودنت روزهای زیادی گذشته.

از تنهایی من هم روزهای زیادی میگذرد.

زمانی مهربانی چشمهای تو تمام دنیای من بود

زمانی در زندگی تاریک من تو تنها روشنایی بودی

زمانی گرمی آغوشت تنها پناهگاه امن زندگیم بود و شانه هایت محکمترین تکیه گاه.

 دستهایت به تن سردم گرما میداد

تمام خنده های من برای تو چشمان شوخ تو بود. تمام شادی من برای شادی با تو بودن بود

 

غایب از چشمان  من

زندگی من از همان روزی که دیگر چشمهای تو را ندیدم تمام شد

از همان روزهایی که آغوشت برای دیگری امن شد

از همان روزهایی که اشک رقیب جای اشک مرا روی شانه هایت گرفت

از همان روزهایی که دستهایت دستهای دیگری را فشرد

من مردم

من از همان لحظه که تو چشمانم نگاه کردی و از رفتن با دیگری گفتی نابود شدم

این قرار من و دلم نبود

قرار نبود روزی نباشی

من نیاموخته بودم بی تو زندگی کنم

من نیاموخته بودم به چشم دیگری چشم بدوزم در آغوش دیگری فرو بروم بر شانه های دیگری اشک بریزم دستهای دیگری دستهای مرا بفشارد

من مثل یک نوزاد به مادر به تو محتاج بودم

تو را در کجا جستجو کنم؟ کجا گم کرده ام تو را و روزهای خوب با تو بودن را

 

آخر تو تمام دنیا و زندگی من بودی

آخر دنیای به این بزرگی برای من در آغوش تو خلاصه میشد

نمیدونستم دنیا از آغوش تو بزرگتر است نمیدونستم دستهای دیگری هم میتواند در دستهای مهربون تو جای دستهای مرا بگیرد

نمیدونستم قلب تو برای دیگران هم جا دارد

آخه قلب من فقط جای تو بود جز تو برای کس دیگه ای جا نداشت

من مدتهاست مرده ام

مرگ من با رفتن تو رسید

نگاه به دم و بازدم من نکن از سر اجبار است نه اختیار وگرنه نفس را بدون تو میخواهم چه کنم

هوایی که با هوای تو نباشد میخواهم برای چه

نگاه نکن به دستهایی که دستهای مرا میگیرد

به چشمهایی که به چشم دیگری دوخته میشود

از سر عادت است . عادت روزهای با تو بودنم

باور نکن اگر دیدی بر شانه های دیگری اشک میریزم. این اشکها برای نبودن توست که بر شانه دیگری ریخته میشود

باور نکن اگر صدای قهقهه مرا شنیدی این خنده ها از شادی یاد آوری روزهای با تو بودنم است

 

اما باور کن که جای تو را هیج کس در قلبم  نگرفت

باور کن هنوز هم دلم به گمان برگشتن توست

باور کن هنوز هم دستهایم در انتظار دستهای توست

باور کن

از همان روزهایی که تو رفتی من هم مرده ام

مرگ من مصادف شد با اولین روز بزرگ شدنم آخر تو یادگار کودکیهای من بودی و هستی.

 قشنگ ترین روزهای زندگیم روزهای کودکیم است که همه با تو به سر شد

 

این جسد متحرک تنها چیزی است که از روزهای با تو بودن و کودکی برایم به یادگار مانده برای همین برایم عزیز است وگرنه از حمل مکرر جنازه ام خسته ام

اگر یادگار روزهای خوش زندگیم نبود تا به حال نابودش کرده بودم.

از همه اینها گذشته عشق بزرگ روزهای کودکی من هنوز هم که هنوز دوستت دارم و تا زمانی که این جنازه را میکشم به همراه خودم دوستت خواهم داشت

این جنازه به طتابی به نازکی یک تار مو چنگ انداخته است

 

  به رویای دست نیافتنی برگشتن تو

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 13:10 |

بازم به هر بهونه اشكام در مياري ميلرزونه تنم را غم رو غمم ميزاري منو به هر جا خواستي دنبال خود كشوندي چيل چيله رو چه  آسون از آشيونه پروندي انگار كه عشق و اسلا نمي توني تو چشمام نمي دوني كه هستي هنوز تمومه دنيا بلكه پاك قلبم گل نكن  نفس كشيدنم رو مشكل نكن . بازم به هر بهونه اشكام در مياري ميلرزونه تنم را غم رو غمم ميزاري .

پرنده آشيونه شو دوست داره هواي خوبه خونشو دوست داره  نچين تو بال پر پروازشو  نگير تو از حنجره آوازشو  بازم به هر بهونه اشكام در مياري ميلرزونه تنم را غم رو غمم ميزاري  

+ نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 17:48 |

اي كاش با تو مي موندم اي كاش از تو ميخوندم  اي كاش لحضه هام بوي تو رو داشت  اي كاش اي كاش  عشقم عشق دنيامه  عشقم شوق فردامه عشقم اي كاش همتاي قلبم نمي زاشت اي كاش    اي واي قلبم بي تابه اي واي چشمام بي خوابه كاش   با من بودي هر جا هر جا  مهتاب مهتابه اي كاش .

چشمام چشمه نورن چشمام مست مغرورن قلبم اي كاش شور حال منو داشت اي كاش برگرد بي تو گريونم برگرد با تو ميمونم برگرد اي كاش اون نگات تنهام نمي زاشت اي كاش   كاش   با من بودي هر جا هر جا  مهتاب مهتابه اي كاش .

اي واي قلبم بي تابه اي واي چشمام بي خوابه

+ نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 17:47 |

به من امشب اي ساقي بده مي  دريا دريا اومد امشب مستم كن كه بشم دور از دنيا بده جاني اي ساقي كه بسازم با دردها ساقي ساقي اي ساقي باز مستم ديونه غم عشق و رسواي ديگه از كي پنهونه 

هنوز ديونشم من  اسير دل تو دستا  عزيزم مونده اما غريبم من تو دنيا حالا ديگه يادش نيست كهمي گفت دل دارم باش ساقي ساقي اي ساقي باز مستم ديونه غم عشق رسواي ديگه از من پنهونه  .

به من امشب اي ساقي بده مي  دريا دريا اومد امشب مستم كن كه بشم دور از دنيا بده جاني اي ساقي كه بسازم با دردها ساقي ساقي اي ساقي باز مستم ديونه غم عشق و رسواي ديگه از كي پنهونه   

+ نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 17:45 |


Powered By
BLOGFA.COM